ماجراهای منو داداش دیوونم

امروز یه کم دپرس بودم...

نشسته بودم رو تختم با گوشی داداشم ور میرفتم...

درباز شد اومد کنارم نشست.زل زده بود توی چشام.گفت:

- چیزی شده امی؟

- نه فقط...میدونی که قراره مدرسشو عوض کنه.نمیدونم چرا میخواد برهناراحتمیگه مامانش از کادر مدیریت راضی نیست و ازاین حرفا.خلاصه که میره.دلم براش تنگ میشه

دستمو گرفت گفت:

- بابا بیخیال اجی.میگذره دیگه.عوضش من هستم پیشت.خوشگل موشگل.ترگل ور گل.

- تورو میخوام چیکار؟!تو که دختر نیستی.

- این همه بلا سر من بدبخت میاری هیچی نمیگم که حالشو ببری..وگرنه تلافی میکردم(بانگاه حق به جانب)

- نخیر.تلافی نمیکردی چون مخت نمیکشه.

- بله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چه حرفا!!!فکرکردی من با این ابهت گول تو فسقل بچه رو میخورم؟

- ظاهرا که اینطوره والا

-منتظر

-نیشخند

- وایسا ببینم! این چیه؟!این که گوشی منه!

- پ ن پ!راستی اس هاتو پاک کردم که حافظشو نگیره.درضمن این یارو کچله...چی بهش میگن؟استاد راهنما؟حالا هرچی.یارو زنگ زد منم برداشتم فوت کردم.

- عصبانیعصبانیعصبانی

(فراااااااااااااااااار)

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۸ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط emitrisComments () |

رفته حموم.داد میزنه:امیییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

- هاااااااااااااان؟

- اون پودره که مال وان حموم بود میزنی کف می کرد کووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-  جااان؟؟؟ باو اون که صابون بود.

- خنگ خدا!دیروز مامان پودرشو خرید

- اهان.خیله خب جیغ ویغ نکن این قدر

رفتم تو اتاق مامان بابا که پودرو پیدا کنم. روی میز توالتش بود. یه فکری به سرم زد.

دویدم طرف اشپز خونه. از توی کابینت تاید رو برداشتم.یه پلاستیک فریزر در اوردم یه مقدار ریختم توش. تایدو گذاشتم سر جاش دویدم طرف حموم.در زدم

در تا نصفه باز شد یه دست اومد بیرون پلاستیکو گرفت.

دست رفت تو دوباره اومد بیرون.

خله داد زد این چرا توی پلاستیکه؟پس کارتونش کو؟

- کارتون؟؟؟اوم..ها!کارتون!

- خوبی تو؟ میگم چرا توی پلاستیکه؟

- ها...آآآ...کارتونش بالاش خیس شده بود...مامان ریخته تو پلاستیک.گفته این جوری راحت تره.

دست پلاستیکو گرفت رفت تو.

یه نیشخند گنده زدم برگشتم تو اتاقم.

یه ساعت بعد اومد بیرون لباساشو عوض کرد.

ریسک نکردم نیومدم بیرون.

یه ساعت دیگه هم صبر کردم.

بعد اروم دراتاقو باز کردم یه نگاهی به بیرون انداختم.اوضاع امن به نظر نمیومد.خونه زیادی ساکت بود.کاش مامان زود تر میومد.البته...ازاین خله لازم نی بترسینیشخند

رفتم تو پذیرایی لم دادم روی مبل. صدای باز شدن در اومد.

فک کردم مامانه.ولی نه.خودش بود.

با یه اخم گنــــــــــــــــــــــــــــــــده اومد تو پذیرایی زل زد به من.

همه ی بدنش ریخته بود بیرون.صورتش پر از جوش شده بود.

اب دهنمو قورت دادم.

- که پودر وان بود دیگه؟

- اره دیگه...بود دیگه...نبود؟...شایدم نبود...نیشخند

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢۳ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ توسط emitrisComments () |

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

من برگشتم!!!!!!!

.

.

.

چیزه...

.

.

.

اهم...

اینو توی پست قبلی گفته بودم نه؟سوال

.

.

.

خب که چی؟

.

.

.

می خوای منو بزنی؟نیشخند

.

.

.

بهله بهله...بالاخونه رو اجاره دادیم ما...بــــــــــــــــــــله...

خواستم بگم که این دید و بازدید عید که تموم بشه دوباره از ماجراهای منوداداشم براتون می نویسم.

اقا حامد هم که گفت ما یه نفریم...

امیدوارم حالا دیگه قانع شده باشه

خب دیگه

بای.

.

.

.

باااااااای بای

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٩ساعت ٩:٤٥ ‎ب.ظ توسط emitrisComments () |

سلوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووم

.

.

.

امی...وارد می شود!

باشرکت امیتریس فلانی زاده از فلانستان فیلانا در قطب فول کره ی فلم فیلان فلفلانی!

.

.

.

بهههههههههههههههههههههههههههههههههله

یه همچین ادمایی هستیم ما

احترام بذارید احترام بذارید...

.

.

.

.

عیییییییییییییییییییییدتون مبارک

کیییییییییییییییییییییفتون کووووووووووووووووووک

دماغتون چااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااق

و شیکماتون پر از پسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسته

توی حیاط خونتون پرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااید

سال خوبی داشته باشییییییییییییییییییییییین

گوشی هاتونم راحت از جیب دربیاد

.

.

.

.

در ضمن!

در جواب اقا حامد که فرمودن منو این خله یکی هستیم باید بگم

.

.

.

دســـــــــــــــــــتتون درد نکنه!!!

اولا که ما2نفریم جنسیت مارو نبرین زیر سوال لطفا.

دوما اینکه من این یکی وبمو فقط واسه داآشم ساختم دلیلی نداره که پسووردو اینا رو بهش ندم.این وب اصن واسه اون ساخته شده.

و اینکه ما چه سوتی خفنی دادیم که شما اندیشیدی یه نفریم؟؟؟

داداشی نظرهارو برام می خوند بعد جواب میداد بهشون

ینی هرچی من میدونم اونم میدونه

نمیدونم شما چی رو میگین و اینکه چه سوتی ای بوده و اینا

ولی این دیوونه سلام می رسونه خدمتتون

و دیگه اینکه لطفا دیگه منو با این مونگول خان مقایسه نکنین

ممنون

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱/٢ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط emitrisComments () |

نیشخندسلام بچه ها.حدس بزنین من کی ام

.

.

.

.

داداش این خله!

بعله بعله.دیوونه رو نیگا چه وبی زده؟ابرو نذاشت واسه ماکه...خداااااااا

گفته بود یه وب زده گفته بودم اسممو نگه که نگفته.

ولی نمیدونستم دیگه تا ایییییییین حد ابرومو برده!

من بدبخت...

خواستم بگم اگه سوالی داشتین میتونین ازم بپرسین تا فعلا این حالش خوب شه

معلوم نی چرا دپ شده

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ توسط emitrisComments () |

سلام.

خواستم بگم که

این وبلاگ شاید دیگه هرگز اپ نشه

چند روزه خیلی داغونم

اگه خوبی بدی دیدین حلال کنین

هرچند که عمراین وب خیلی کم بود

به خدا میسپارمتون

بای

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٤ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط emitrisComments () |

داداشی سوسول نیستا،ولی خب یه سری چیزا هست که اقا!ازشون می ترسه!یه نمونه شو الان خدمتتون عرض میکنم.

تو اتاقم نشسته بودم داشتم با میکروسکوپم ور می رفتم .یهو دیدم جیغ اقا بلند شد.جیغ نه ها.جیــــــــــــــــــــــغ!!!

از جا پریدم بدو بدو رفتم توی اتاقش.دیدم رنگش پریده،چشماش گشاد شده،خودشو جمع کرده گوشه ی اتاق.لپ تاپشم عین مگس کش گرفته دستش!تعجبخوشمزه

مسیر نگاهش را دنبال نمودم و به یک....سووووووووووسک سیاه رسیدم...ابله

شازده یه جیغ ملتمسانه کشیدویه نگاه مکش مرگ که یعنی اجی عاشقتم هم بهم انداخت که فک کنم به نظرش خیلی دخترکش،یا به قول خودش خواهرکش بود.خلاصه که خرخودشه.

منم که از خوش شانسی دمپایی پام بود؛خیلی ریلکـــــــــــــس!رفتم روی بنده خدارو لگد کردم.یعنی قرررررررررررررررررررررررررررررررررررچ صدا دادنیشخند

و باز از فرط خوش شانسی!

قبلش پای میکروسکوپ بودمو یادم رفته بود دستکشامودربیارم.از بس که باعجله اومده بودم تواتاق این پسر!

خیلی ریلکس با دستکشم پای سوسکه رو گرفتمورفتم سمت داداشی.

طفلکی یه جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ هایی می کشید که نگو.

چشماش گشاااااااااااااااااد شده بوده اندازه کره ی ماه!

- ببرش اون ور!!!!!!!!ببرش اون ور!!!!!!

- بگو تورو خدا

- کثافــــــــــــت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!ببرش اون ور!!!!!!!!!!!!!اه!اه!اه!اگه دیگه دستتو گرفتم...

- ببخشید؟؟یادم نمیاد تا حالا دستمو گرفته باشی(سوسکه روبردم نزدیکتر)

- میگیرم میگیرم.به جان خودم می گیرم.ببرش اون ور!!!!!!!!!

(در این مرحله گلاب به روتون،ایشون چندتا اوق زدن){اوق؟اوغ؟عوق؟عوغ؟)

- بگو خواهش میکنم.بگو غلط کردمنیشخند

- امی ینی قبر خودتو کندی

- بله؟

- هیچی غلط کردم!باور کن غلط کردم.اجی تورو خدا

خندهخیله خب باشه داداشی.

یه چرخ زدم و سوسکه رو پرت کردم تو سطل اشغال و رفتم بیرون.

نیشخندنیشخندنیشخند

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ توسط emitrisComments () |

سلام.راستش چند روزیه بی حوصلم.

واسه همینه که اپ نکردم.اخه این وب واسه مردم ازاری هامه و نخواستم که این جابیام ایه ی یآس براتون بخونم.ولی خب یه کم حرف می زنم.

حوصله مردم ازاری ندارم.دو سه روزه می خوام تنها باشم.نمی دونم چم شده.

امروز داداشی اومد توی اتاقم کنارم نشست:

- امی؟

- هوم؟

- چیزی شده؟

- نه

- داری به چیز خاصی فکر می کنی نه؟

- نه

- می دونی که...می تونی به من بگی

- اره.می دونم

- پس؟

- داداشی واقعا حرفی ندارم

- دلم واسه اذیت هات تنگ شده ها

- واقعا؟؟تعجب

- ارهلبخند

- تا شب یکی برات جور می کنمنیشخند

- عالیهنیشخند

دستمو دراز کردم و موهاشو حسابی به هم ریختم.

اخم کرد:

- امی!!گفتم شب!نه الانیول

- شرمنده دیگهشیطان

- لا اقل خوبه دپرس نیستی

- شایدم باشم...

- امیتریس!!!حسابتو می رسم!بذار برم کمربندمو بیارم...

- چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

- اخه شلوارم شله داره میوفته(باقیافه ی مظلوووووووومنیشخند)

- دیوونه!خندهخوشم میاد داداش خودمی

- اره دیگه عین خودتممژه

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٢ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط emitrisComments () |


:قالبساز: :بهاربیست:



هندزفری بلوتوث - آژانس مسافرتی - رمز موفقیت | حامل - اخبار روز - آگهی رایگان - مطالب جدید - گویا آی تی - تک تمپ - اخبار روز - گرافیک - وبلاگ